سفارش تبلیغ
کوچکترین هندزفری بلوتوث
احیای تفکر شیعی
   1   2      >

همیشه دیر است!

ارسال شده توسط محمدحسن عباسی در 4/5/90:: 7:33 صبح

 دکتر شریعتی:


همیشه دیر است و همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست و هرگز سخنی و هرگز سخنی را  که می شود امروز گفت ، کاری را که میشود امروز کرد ، نباید به فردا گذاشت ؛ زیرا همیشه  دیر است   .


بر خلاف کسانی که مصلحت اندیش اند و می گویند هنوز زود است ، من می گویم همیشه دیر است. هر کاری که می خواهیم بکنیم باید صدها سال پیش می کردیم .


بنابر این  دیر شده هر کار که باشد. اینست که فرصت نیست کار امروز را به فردا افکند. این روایت که فرمودند : ” برای دنیایت آن چنان کار کن که گویی همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرتت آنچنان که گویی فردا میمیری ” چقدر عالی است. به این معنا است که برای کارهای زندگی فردی   و مادی و شخصی ات فکر کن که همیشه وقت هست اما برای کار مردم و آنچه که در مسیر اصالت و مسئولیت انسانی است – کار برای دیگران و جامعه و انسانیت – دستپاچه باش ، همیشه بیاندیش فردا دیگر نیستی .


اینست که من همیشه حرف آخر را اول میزنم ؛ چون نگرانم اگر از اول شروع کنم و به مقدمه چینی و امثال اینها بپردازم به حرف آخر نرسم .


 


(مجموعه آثار 20 ( چه باید کرد ؟) ، ص 160)


التزام به ولایت فقیه؟

ارسال شده توسط محمدحسن عباسی در 1/9/89:: 2:14 صبح

معنای ضد ولایت فقیه چیست ؟


 


پس از تصویب اصل ولایت‌فقیه در قانون اساسی (سال 58) و حوادث سال‌های 60- 59 (فتنه منافقان، بنی‌صدر، لیبرال‌ها و ...) شعار جدیدی در فرهنگ سیاسی کشور وارد شد: مرگ بر ضد ولایت فقیه. این شعار، که پس از 3 دهه هنوز در شعار‌های سیاسی کشور جریان دارد، از ابعاد حقوقی- سیاسی برخوردار است. چه این‌که از یک سو پاره‌ای از مسائل حقوقی بر آن مترتب شده و می‌شود (مواردی چون احراز صلاحیت در پاره‌ای از مسئولیت‌های کشور و...) و از سوی دیگر در مرزبندی‌های سیاسی نیز دخالت آشکاری دارد. مرزهایی چون تعریف خودی و غیرخودی و مواردی دیگر. اهمیت موضوع ایجاب کرده و می‌کند که تبیین شفافی از دایره‌ مفهومی التزام به ولایت‌فقیه و در نقطه مقابل ، ضدیت با آن صورت پذیرد ؛ زیرا بدون آن آفات و پیامدهای جدی متوجه کشور می‌شود؛ از جمله ابهام در فرهنگ سیاسی مشارکت ، سلب حقوق مسلم اسلامی- شهروندی ، جایگزینی اتهام و افترا به جای مباحث شفاف حقوقی و مواردی دیگر. اخیراً از مقام معظم رهبری استفتائی در این زمینه شده است که این فرصت را پدید ‌میآورد که تأملی دوباره در این موضوع مهم و پردامنه صورت پذیرد. ایشان در بند دوم پاسخ فرموده‌اند: «همین که از دستورات حکومتی ولی امر مسلمین اطاعت کنید؛ نشانگر التزام کامل به آن است».
این پاسخ کوتاه را باید در دامنه گسترده‌تری بررسی کرد. اما به واسطه فضای محدود این نوشتار تلاش می‌شود که اولاً تنها با ارجاع به دیدگاه‌های ایشان بحث و بررسی ارائه شود تا نوشتار از نظر شخصی خارج شود و خوانندگان مباحث را با توجه به آرای رهبر نظام اسلامی دریابند و ثانیاً با حداقل توضیحات تبیین شود تا هم فرصت محدود نوشتار رعایت شود و هم احساس دخل و تصرف در آرای ایشان پدید نیاید.

پرسش‌های بنیادین

1- آیا اعتقاد به ولایت‌فقیه، جزو ضروریات اسلام است؟
باورمندان به اصل ولایت‌فقیه، آن را نظریه مسلم فقهی- کلامی می‌دانند. اما آیا این نظریه، در حد ضروریات اسلامی- فقهی است که اگر کسی به آن معتقد نبود از دایره مسلمانی خارج باشد؟در این زمینه پاسخ صریح مقام معظم رهبری به استفتای 59 چنین است:«عدم اعتقاد به ولایت فقیه، اعم از این‌که بر اثر اجتهاد باشد یا تقلید، در عصر غیبت حضرت حجت (ارواحنا فداه) موجب ارتداد و خروج از اسلام نمی‌شود.»

2- آیا نظریه ولایت‌فقیه در دایره ضروریات مذهب است یا اجتهادپذیر است؟
این پرسش چونان پرسش پیشین، اهمیت بسیاری دارد. پاره‌ای از احکام و باورهای مذهبی، گرچه جزو ضروریات اسلام نیستند و انکار آن به خروج از اسلام منتهی نمی‌شود اما چون در زمره ضروریات باورهای مذهبی قرار دارند، «اجتهادپذیر» نیستند. از سوی دیگر، در همه مواردی که فضای «اجتهاد فقهی» و «استنباط شرعی» مفتوح باشد، دیدگاه مسلم فقیهان آن است که مجتهد (و مقلدان او) در فرض خطا نیز معذورند؛ نه مجازات دنیوی می‌شوند و نه به عقاب اخروی گرفتار می‌آیند.با این توضیح مختصر، این پرسش مطرح است که نظریه ولایت‌فقیه، آیا اجتهاد پذیر است؟ و اگر مجتهد فرایند متعارف استنباط را پیمود اما آن نظریه را نپذیرفت، آیا او و مقلدانش  مشمول مجازات‌های دنیوی یا عقاب‌های اخروی میشوند؟

مقام معظم رهبری در پاسخ به استفتای 61 می‌نویسند:
«اگر کسی به نظر خود بر اساس استدلال و برهان به عدم لزوم اعتقاد به ولایت‌فقیه رسیده باشد، معذور است.»
هم چنین در پاسخ به استفتای 67 نیز نوشته‌اند:«احکام مربوط به ولایت‌فقیه، مانند سایر احکام فقهی، از ادله شرعی استنباط می‌شوند و کسی که به نظر خود بر اساس استدلال و برهان به عدم پذیرش ولایت‌فقیه رسیده باشد، معذور است.»



3- آیا انتقاد به رهبری، به معنای ضدیت با ولایت‌فقیه است؟
این پرسش نیز از پرسش‌های محوری در ضدیت و التزام به ولایت‌فقیه است. در یک نظام اسلامی، آیا نمی‌توان به نقد رهبری پرداخت؟ آیا انتقاد از رهبر جامعه اسلامی، به خروج از دایره شهروندی می‌انجامد؟ آیا این نقد و انتقاد جرم حقوقی و گناه شرعی است؟

این گونه پرسش‌ها، در سه دهه گذشته مطرح بوده و هست. در این زمینه، به سخنان مقام معظم رهبری در دیدار با تشکل‌های دانشجویی در 17 مهر 86 اشاره می‌کنیم: «این به معنای انتقاد نکردن نیست. به معنای مطالبه نکردن نیست. درباره رهبری هم همین‌طور است.»
ایشان سپس به تبیین و تفسیر ضدولایت‌فقیه می‌پردازند و مجدداً بر نکته یاد شده تأکید می‌ورزند: «این ضدولایت‌فقیه که در کلمات هست، آیه منزل از آسمان نیست که بگوییم باید حدود این کلمه را درست معنا کرد. به هر حال یک عرفی است. اعتراض به سیاست‌های اصل 44 ضدیت با ولایت‌فقیه نیست. اعتراض به نظرات خاص رهبری، ضدیت با رهبری نیست.»بی‌تردید صراحت نظر فوق، چندان هست که راه هرگونه تأویل را بربندد و باب توجیه را مسدود کند.

4-آیا انتقاد از مسئولان عالی‌رتبه کشور، به معنای عدم التزام به ولایت‌فقیه است؟
پاسخ به این پرسش با توجه به سؤال پیشین، روشن به نظر می رسد. وقتی در نظام اسلامی، رهبری نظام فراتر از نقد نباشد و نقد به او خروج از دایره مسلمانی ودایره شهروندی، محسوب نشود، طبیعی است که انتقاد از مسئولان؛ حتی مسئولان اصلی، نه گناه شرعی است و نه جرم قانونی و نه موجب ضدیت با ولایت‌فقیه. رهبر معظم انقلاب بارها و بارها بر اهمیت نقد در جامعه اسلامی تأکید ورزیده اند و از جمله در خطبه‌های نماز جمعه رمضان 88 (و در اوج حوادث پر تنش کشور) فرمودند:«اشکالی ندارد که مسئولان کشور، متولیان امور کشور، منتقدینی داشته باشند که ضعف‌های آن‌ها را به خود آن‌ها نشان بدهند. وقتی انسان در مقام رقابت قرار بگیرد؛ مقابل منتقد قرار بگیرد؛ بهتر کار می‌کند.»



5-آیا دگراندیشی دینی و دگراندیشی سیاسی، خروج از شهروندی نظام اسلامی است؟
این پرسش نیز از سؤالات اساسی در حقوق شهروندی است. آیا می‌توان دگراندیشان دینی یا سیاسی را از حقوق متقابل حاکمیت- شهروندی بی‌بهره دانست؟
دگراندیشی به مفهوم تفاوت‌های ماهوی و اساسی داشتن با دیدگاه‌های مبنا در حاکمیت کشور است. این تفاوت‌ها، گاه تفاوت‌های ماهوی دینی‌اند و گاه تفاوت‌های ماهوی سیاسی و گاه هر دو.
رهبر انقلاب در خطبه های رمضان سال 88، فرمودند:«نظام با دگراندیشان کاری ندارد؛ این همه دگراندیش هست؛ دگر اندیش سیاسی که بالاتر از دگراندیش دینی نیست. خوب ما اقلیت‌های دینی داریم که دگراندیشند. در مجلس شورای اسلامی هم عضو دارند. در مناصب مختلف هم حضور دارند.»



معناشناسی مخالفت با دستورات حکومتی

تا اینجا معلوم شد که موارد یاد شده، مفهوماً و مصداقاً نمی‌توانند مشمول ضدیت با ولایت فقیه تلقی شوند. به تعبیر دیگر، التزام به ولایت‌فقیه و یا ضدیت با آن، ناظر به موضوعات مطرح در بندهای پنجگانه پیشین نیست. حال سؤال این است که پس ضدیت با ولایت فقیه به چه معناست؟ همانگونه که در آغاز نوشتار گفته آمد، مقام معظم رهبری در پاسخ استفتا، مخالفت با دستورات حکومتی را مشمول ضدیت و التزام به دستورات حکومتی را به معنای التزام کامل به ولایت فقیه دانسته‌اند. در حاشیه این بخش از استفتا و برای فهم بهتر این معنا، طبقه‌بندی از آرا و دیدگاه‌های منتسب به رهبر نظام اسلامی ارائه میشود تا در مقایسه، تفاوت دستورات حکومتی با دیگر موارد روشن‌تر شود:

1- فتاوا:
ولی فقیه در شرایط مرجعیت، چونان دیگر مراجع فتاوایی دارد. فتاوای ولی‌فقیه شأن و مرتبتی چونان دیگر فتاوا دارد. یعنی فتاوای او برای مقلدانش حجیت دارد اما برای مجتهدان دیگر و مقلدان ایشان حجیت ندارد و طبعاً مخالفت آنان نه گناه شرعی است و نه جرم حقوقی، مخالفت با فتاوای ولی‌فقیه برای مقلدان او گناه شرعی است اما به معنای ضدیت با ولایت‌فقیه نیست.

2- دیدگاه‌ها و رهنمودها:
رهبری نظام اسلامی در مسائل داخلی و خارجی کشور دیدگاه‌هایی دارد. عدم پذیرش دیدگاه‌های رهبری تا قبل از تبدیل شدن به فرامین حکومتی، به معنای ضدیت با ولایت فقیه نیست. مطالبی که در پاسخ سؤال سوم ارائه شد، به صراحت چنین مدعایی را اثبات می‌کند.



3- قوانین عادی کشور:
از آن جا که نهادهای عالی کشور تحت ولایت عام ولی فقیه اداره و تدبیر می‌شوند، طبعاً قوانین عادی این نهادها انتساب به رهبری نظام اسلامی می‌یابند. اما در ارتباط با این قوانین باید به 3 نکته اشاره شود:
الف) قوانین کشور برای تمامی شهروندان لازم الاتباعند. (چه مقلدان رهبری و چه غیر مقلدان ایشان) این نکته مسأله‌ای طبیعی برای حفظ نظام اجتماعی و جلوگیری از هرج و مرج در اداره کشور است و از ادله فقهی- حقوقی معتبر برخوردار است.
ب) نقد و انتقاد از قوانین عادی، نه جرم حقوقی است و نه گناه شرعی (مگر با عناوین ثانوی و در شرایط خاص) و طبعاً منتقدان، مشمول عدم التزام به ولایت فقیه نخواهند شد.
ج) سرپیچی از قوانین عادی کشور گرچه جرم حقوقی (و گناه شرعی طبق ادله ولایت‌فقیه) است اما این تخلفات - در سیر عادی آن - به معنای عدم التزام به ولایت‌فقیه و یا ضدیت با آن نیست.



4- دستورات حکومتی:
تدبیر و مدیریت کلان کشور به اتخاذ تصمیمات راهبردی نیازمند است. (و در هر نظام سیاسی، با هر قالب و فرم، حکمرانان به چونان تصمیماتی روی می‌آورند) بی‌تردید این تصمیمات بنیادین، فرایندی پیچیده از مصلحت‌سنجی و کارشناسی را طی می‌کنند. در این مقولات مهم و تأثیرگذار، امور کشور نمی‌تواند در فراز و نشیب آرا ، سلیقه‌ها و هواهای گوناگون حرکت کند. چه این که یکپارچگی ملی، شرط اساسی برای تحقق‌بخشی آن مسائل اساسی است. در زمان امام راحل تصمیمات اساسی چون نصب دولت موقت، عزل بنی‌صدر، تصمیم به تداوم دفاع مقدس پس از فتح خرمشهر، قبول قطعنامه 598، عزل آقای منتظری و... از مصادیق روشن این احکام حکومتی بودند. در دو دهه اخیر نیز موارد متعددی از این مصادیق محقق شده اند.


بنا بر این و بر اساس استفتای اخیر مقام معظم رهبری دو نکته مهم روشن میشود:

1- تنها مخالفت با دستورات (احکام) حکومتی (با تفصیلی که بیان شد) التزام به ولایت فقیه را مخدوش می‌کند.

2- تبعیت از دستورات حکومتی، التزام کامل به ولایت فقیه است. « قید کامل شایان دقت است» . پس از انتشار استفتای مقام معظم رهبری، برخی از بزرگان برای التزام به ولایت‌فقیه، مفهومی طیفی را مطرح کرده‌اند و پاسخ مقام معظم رهبری را کف التزام (سطح پایین آن) دانسته‌اند. اما به نظر می‌رسد که این تفسیر، اجتهاد در مقابل نص است. ایشان به صراحت همین محدوده را التزام کامل ‌دانسته اند.



علی(ع) حقیقتی بر گونه اساطیر

ارسال شده توسط محمدحسن عباسی در 26/8/89:: 4:15 عصر

علی پیشوای دوزخیان زمین





این است که برادر بعد این پنج هزار سال از ترس آن معبدها که تو میشناسی و من میشناسم از ترس آن بناهای عظیم که تو قربانیش شدی و من قربانیش و از ترس آن قدرتهای وحشتناک ، من اکنون …برادر! آمده ام کنار یک خانه گلی ، متروک ، خاموش ، یاران آن پیام آور از پیرامون این خانه کنار رفته اند و تنهاست ، همسرش تن به مرگ داده است و خودش در نخلستان های بنی نجار ، همه رنجها و درد های من و تو را با خدایش می گرید ؛ من سرم را به کنار در این خانه متروک گذاشتم و از ترس آن معبدهای وحشتناک و از ترس آن قصرها و از ترس آن گنجینه ها که همه با خون و رنج ما فراهم شده در این هزاران سال به این خانه پناه آوردم ، این است برادر … او و همه کسانی که به او وفادار مانده اند، از تبار و نژاد ما رنج ها دیده ها بودند … همه آنها … او برای اولین بار زیبایی سخن را نه برای توجیه محرومیت ما و توجیه برخورداری قدرتها بلکه زیبایی سخنش را که قهرمان سخنوری است برای نجات ما و آگاهی ما استخدام کرد. او بهتر از دموستن سخن می گوید اما نه برای احقاق حقش ، او بهتر از بوسوئه ء خطیب سخن می گوید اما نه در دربار لویی ، بلکه بر سر قدرت ها و بلکه پیشاپیش ستم دیدگان ؛ شمشیرش را نه برای دفاع از خود یا خانواده خود یا نژاد خود یا ملت خود و نه برای دفاع از قدرتهای بزرگ بلکه بهتر از اسپارتاکوس و صمیمی تر از او برای نجات ما در همه صحنه ها به چرخش در آورده است ؛ او بهتر از سقراط می اندیشد اما نه اندیشه ای برای اثبات فضایل اخلاقی و اشرافیت که بردگان از آن محرومند بلکه برای اثبات ارزش های انسانی که در ما بیشتر است ، زیرا او وارث قارون ها و فرعون ها نیست و وارث موبدان نیست او خود نه محراب دارد و نه مسجد ، او خود قربانی محراب است ؛ او با خدا سخن می گوید ، او مظهر عدالت است ، او مظهر تفکر است ، اما نه در گوشه ء کتابخانه ها و مدرسه ها و آکادمی ها و نه در سلسله علمای تر و تمیز روی طاقچه نشسته ! که از درد و رنج و گرسنگی مردم خبر ندارند از پس غرق در تفکرات عمیقه … نه برادر ! ، او همان طور که در عمق آسمان ها پرواز می کند در همان حال ناله ءکودک یتیمی تمام اندامش را مشتعل کرده و او در همان حال محراب عبادت ، رنج تنش را فراموش می کند و نیش خنجر را در همان حال … ! . فریاد می زند به خاطر ظلمی که بر یک زن یهودی شده است ، فریاد می زند که اگر کسی از این ننگ بمیرد سزاوار سرزنش نیست ، او برادر ، مرد شعر است و مرد زیبایی سخن اما نه چون شاهنامه که در تمام شصت هزار بیت آن تنها یک بار از نژاد ما (بردگان) سخن گفت و از یکی از برادران ما ، « کاوه » این آهنگری که معلوم بود از تبار ماست ، اما این آهنگر با این که آزادی و انقلاب و نجات مردم و ملت را تعهد کرد اما تا آمد بیرون … درون شاهنامه ترغیب می کنند که این تنها قهرمان از تبار ما که پا به شاهنامه گذاشته است ؛ چه شد؟ کجا رفت؟ ناگهان میبینیم گم شد ، چرا که درخشش نژاد و تبار «فریدون» پیش آمد ؛ این است که چند خط بیشتر از او در تمام شاهنامه نیامد .
اکنون نیز برادر در عصری و وضعی و جامعه ای زندگی می کنم که باز به او محتاج هستم و همه هم نژادان و هم طبقه های من نیز به او احتیاج دارند ؛ او بر خلاف پیامبران دیگر ، بر خلاف نخبه ها و اندیشمندان دیگر و برخلاف حکیمان دیگر که اگر نابغه هستند ، مرد کار نیستند .
و اگر مرد کار هستند ، مرد اندیشه و فهم نیستند
و اگر هر دو هستند ، مرد شمشیر و جهاد نیستند
و اگر هر سه هستند ، مرد پارسایی و پاکدامنی نیستند
و اگر هر چهار هستند ، مرد عشق و احساس و لطافت روح نیستند .
و اگر همه اینها هستند ، خدا را نمی شناسند و خود را در ایمان گم نمی کنند ، خودشان هستند او بر خلاف همه اینها مردیست در همه ابعاد انسانی ، مردیست که در همه خدایان و رب النوع های قدرت ،اندیشه ، کار ، برادر کار کار برادر … او همچون یگ کارگر همچون من و تو کار می کند با پنجه هایش که سطر های عظیم خدایی را روی کاغذ مینویسد با همان دست ها و پنجه ها ، پنجه در خاک فرو می کند و چاه می کند ، قنات کنده … و آب در شوره زار برآورده … درست مثل یک کارگر اما نه در خدمت این و آن و نه در خدمت خودش … در داخل قنات ناگهان فریاد میزند و میگوید منو بکشید بالا !! و وقتی که او را بالا میکشند سر و رویش پر از گل می باشد و آب در حال شترک زدن است ، در آن بیابان سوزان پیرامون مدینه نهر جاری میشود و بنی هاشم خوشحال میشوند ، بلافاصله در همان حال که هنوز نفس نگردانده میگوید : زنده باد بر وارثان من که یک قطره از این آب نصیب ندارند . و اکنون ما نیازمندیم به یک پیشوا ، برای اینکه از همه تمدن ها و مذهب ها و فرهنگ ها یا انسان ها یک حیوان اقتصادی ساخته اند یا یک حیوان نیایشگر درون گرای فردی در دخمه های عبادت و روحانیت ؛ یا مرده اندیشه و تفکر عقلی ساخته اند ، بی احساس ، بی دم ، بی عمق ، بی عشق و یا مرده احساس و الهام ساخته اند ، بی عقل ، بی تفکر ر، بی منطق ، بی علم … .
و او مرد همه این ابعاد بود . .
رب النوع زحمت کشیدن و کار و کارگری ، رب النوع سخن گفتن ، رب النوع جهاد کردن ، رب النوع اخلاص ورزیدن ،
رب النوع وفادار ماندن ، رب النوع رنج ، رب النوع سکوت ، رب النوع فریاد ، رب النوع عدالت … .
و اکنون برادر من در جامعه ای هستم که در برابر من دشمن است ، در یک نظام نیرومند در بیش از نیمی از جهان و به عبارتی بر همه جهان حکومت می کند ! و نسل مرا برای بردگی تازه از درون می سازد ، ما اکنون به ظاهر برای کسی بیگاری و بردگی نمی کنیم ، آزاد شده ایم ، بردگی برافتاده است ، اما برادر از سرنوشت تو بردگی بدتری را محکوم شده ایم ، اندیشه ما را برده کرده اند ، دل ما را برده کرده اند ، اراده ما را تسلیم کرده اند و ما را به یک عبودیت آزاد گونه پرورده اند و راه ساخته شدن ما مجدد فقط و فقط با قدرت علم ، جامعه شناسی ، فرهنگ ، هنر ، آزادی های جنسی ، آزادی مصرف و عشق برخورداری ممکن خواهد بود ؛ از درون ما و از دل ما ، ایمان به یک هدف ، مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب او از بین برده اند و اکنون ما در برادر این نظام های حاکم بر جهان ، کوزه های خالی زیبایی هستیم که هر چه آن ها میسازند ، می بلعیم و ما اکنون به نام فرقه ، به نام خون ، خاک و به نام خود او و مخالف او ، قطعه قطعه می شویم تا هر قطعه ای لقمه ای ، راحت الحلقوم در دهان آنها باشیم ؛ تفرقه ، پیروان او را ، برادر ! و پیروان آن مکتب را برادر به جان هم انداختند ، این دشمن اوست ، چرا در چنین سرنوشتی که در جهان و بر ما حکومت می کند با او دشمنی می کند ، به خاطر این که او با دست بسته نماز میخواند ، او با این دشمنی میکند به خاطر این که این با دست باز نماز میخواند ، این دشمن او است چون او مهر ندارد و بر فرش سجده می کند ، او دشمن کینه توزی که این نو برداشته ؛ جنگ ها را و خصومت ها را و جبهه ها را تا این اندازه تنگ کرده اند و روشن فکران ما را به کلی به سرزمین دیگری رانده اند و چوپانانش خودشان ؛ … اختلاف … .
اما در پیرایه های بسیار زیبایی که بر خلاف تو تو اربابت را به سادگی می شناختی! و شلاقی را که میخوردی دردش را به سادگی احساس می کردی! و می دانستی که برده ای! و چرا برده ای! و کی برده شدی! و چه کسانی تو را برده کرده اند ، ما اکنون سرنوشت تو را داریم اما بی آنکه بدانیم چه کسی ما را برده این قرن کشانده است و از کجا غارت میشویم و چگونه به تسلیم و انحراف اندیشه و چگونه به عبودیت های زمینی دچار شده ایم و اکنون نیز ما را همچون چهار پایان ، نه تنها به بردگی می کشند بلکه به بهره کشی گرفته اند ، بیش از عصر تو و بیش از نسل تو برادر ما بهره می دهیم ، همه این نظام ها و قدرت ها و این ماشین ها و سرمایه ها و این کاخ های بزرگ جهان را ما با پوست و رنج و پریشانی و محرومیت خود به چرخ انداخته ایم و فقط به اندازه ای میدهند که تا فردا باز به کار آییم ، عدالت برادر بیش از عصر تو محروم است و ظلم و تبعیض طبقاتی و ستم بیش از عصر توست با چهره تازه و پیرایه های تازه تر و برادر «علی» تمام عمرش را بر روی این سه کلمه گذاشت ، مظهر بیست و سه سال ، تلاش و جهاد برای ایجاد یک ایمان ، در درون وحشی های متفرق ، بیست و پنج سال سکوت و تحمل برای حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراطوری های روم و در برابر استعمار ایران و همچنین پنج سال کوشش و رنج برای استقرار عدالت و برای این که همه کینه های ما را با شمشیر خودش بیرون بکشد و ما را آزاد کند ، نتوانست … ، اما توانست مذهبی را و پیشوایی و سیادتی را برای همیشه ، برای من و ما! برادر! اعلام کند ، مذهب عدل و مذهب رهبری خلق و قانون… . .


و علی سه شعار گذاشت ، سه شعاری که همه هستی خودش و خاندانش قربانی این سه شعار شدند : « مکتب » ، «وحدت» و «عدالت» . والسلام .



رجم؟!

ارسال شده توسط محمدحسن عباسی در 26/8/89:: 4:14 عصر

مبانی مشروعیت رجم(سنگسار)




پیرو مطالبی که پیرامون مسألهء رجم در برخی جلسات مطرح شد ، به این صرافت افتادم که تأملی در مبانی و منابع و مشروعیت حد رجم در اسلام داشته باشم و ماحصل این درنگ را تقدیم دوستان نمایم. امید که مفید و قابل استفاده باشد.




مقال پیش رو عصارهء دو مقاله و یک گفتگو است که در کتابی به نام اسلام و فمینیسم ؛ نگاه تاریخی(ویژه نامه فصلنامه یاد – شماره75 ) گردآوری شده است. این سه بدین عناوین میباشند:




1 – نگاهی جدید به مشروعیت حد رجم در فقه اسلامی – گفتگو با آیت الله سید محمد بجنوردی




2 – لزوم اجتهاد مجدد در روایات مربوط به زنان – مقاله ای از سید حسین موسوی زنجانی




3 – تأملی دربارهء حد رجم و منابع و مبانی آن – مقاله ای از ابوالفضل شکوری




رجم در معنای قرآنیِ آن مرادف با مطلق کشتن است اما در معنای اصطلاحیِ آن به سنگسار کردن زن یا مرد همسرداری که مرتکب زنا شوند ، اطلاق میشود.




سنگسار زناکار در آئین یهود وجود داشته است.(سفر لویان – فصل20 – شماره10 ) لذا برخی از فقها بر این عقیده اند که این حکم از آنِ دین یهود بوده و از آن دین به اسلام تسرّی یافته است. ولی به هر تقدیر مشهور فقیهان قائل به سنگسار زناکار در شریعت نبوی(ص) هستند. هرچند برخی از فقیهان عقیده دارند که درست است که در اسلام حکم رجم آمده است اما این منوط به حضور معصوم(ع) است و در عصر غیبت و یا فقدان معصوم(ع) این حکم ساقط است و قابل اجرا نمی باشد و در عوض باید تعزیر و تأدیب جایگزین آن شود.(من لا یحضره الفقیه1:5 و بحار الأنوار52 : 325 و 371 و کافی3 :503 و محاسن برقی:87 و کمال الدین صدوق)




برخی از فقیهان شیعه و نیز بعضی از محققان اهل سنت معتقدند که اولاً: در قرآن و سنت به رجم تصریح نشده است. و ثانیاً: سنگسار از ابداعات خلیفه دوم ؛ عمر بن خطّاب بوده است. مانند سایر بدعتهای او ؛ نظیر تحریم متعه النساء و متعه الحج و تجویز نماز تراویح در ماه مبارک رمضان به جماعت و .... در آثار فراوانی از منابع اهل سنت آمده است که عمر در برخی امور ؛ از جمله در مسأله زنای فرد همسردار به کعب الأحبار ؛ یهودیِ تازه مسلمان شده مراجعه میکرد و حکم آنها را از وی میپرسید.(مسند احمد بن حنبل3 : 469 و 4 : 265 و سنن دارمی1 : 115 و اُسدُالغابه1 :235 و بحار الأنوار2 :99 و 9 : 242) نویسندهء سنی مذهب و زن عرب ؛ فاطمه مرنیسی که کتابش را ملیحه مغازه ای با عنوان زنان پرده نشین و نخبگان جوشن پوش ترجمه کرده است ، در فصل پیامبر و زنان و نیز در فصل عمر و مردان مدینه چنین عقیده ای دارد و میگویدکه عمر و برخی مردان مدینه مایل بودند سنت های پیش از اسلام – از جمله محدودیت حقوق زنان – اجرا شود. شاید بتوان بر این ادعا رد پایی پیدا کرد. آنجا که در هنگام جمع آوری قرآن ، ابوبکر مقرر کرد برای ثبت آیات توسط زید بن ثابت دو نفر شهادت بدهند. عمر به تنهائی آمد و ادعا کرد آیهء رجم(الشیخ و الشیخه إذا زنیا فارجموهما البته ...) بر پیامبر نازل شد ولی به دلیل بیماری آن حضرت ، وارد آیات قرآن نشد! و چون در این ادعا تنها بود ، زید بن ثابت آن را نپذیرفت. این داستان را میتوان در صحیح بخاری و مسلم و درّالمنثور(ج5 – ص180 ) و قاموس الرجال(ج7 – ص115 ) و اسلام شناسی جانبی(ص31 – 38 ) یافت.




چند مسأله بر پذیرش این مطلبِ عمر مترتب است: اول – پذیرش تحریف در قرآن از جهت نقصان. یعنی آیه ای بر پیامبر نازل شده که در قرآن نیامده است. دوم – شیخ و شیخه ؛ یعنی پیرمرد و پیرزن. در حالی که آنان که یکی از مستنداتشان در اثبات حکم رجم در اسلام این روایت است ، به دست و پا زدن افتاده اند و شیخ و شیخه را به معنای زن و مرد بیوه یا همسردار(ثیّب) یا محصن و محصنه گرفته اند که قطعاً غلط و نادرست است. سوم – در تاریخ بغداد آمده است که این ادعای عمر بعدها دستمایهء سوء استفاده امویان و عباسیان در سرکوب مخالفین خود به واسطه سنگسار شد.




حال سؤال این است که آیا میتوان در قرآن و روایات مستندی قابل اعتنا و اعتماد بر این مسأله یافت یا خیر؟ ابتدا به بررسی آیات و سپس روایات میپردازیم تا پاسخ این سؤال را بیابیم.




در قرآن دو آیه هست که حکم فرد زانی را مشخص کرده است که به دلیل ترتب زمانی نزول آیات ، آیه دوم ناسخِِ آیه اول بوده و حاکم خواهد بود.




1 – آیه 15 سوره نساء: واللاتی یأتین الفاحشه من نسائکم ... فأمسکوهنّ فی البیوت حتی یتوفّاهنّ الموت. یعنی اگر زنان همسردار زنا دادند ، آنان را در خانه حبس کنید تا مرگشان فرا برسد.(حبس ابد) این آیه در عین این که بعدها توسط آیه جلد منسوخ شده است اما خود نیز حکم رجم در آئین یهود را نسخ کرده و به حبس ابد تبدیل نموده است.




2 – آیه 3 سوره نور: الزانی و الزانیه فاجلدوهما مأه جلده. یعنی زناکار حکمش یکصد ضربه شلاق است و بس و فرقی بین همسردار و غیر آن نیست ؛ زیرا ال در الزانی و الزانیه افادهء حصر میکند (انحصار حکم یکصد ضربه شلاق) و با رجم و غیر آن تخصیص نمیخورد ؛ زیرا این از عموماتی است که از تخصیص ابا دارد.(آبی از تخصیص است.) و اگر بنا بود حکم رجم بر زانی و زانیه مترتب باشد با توجه به این که قرآن ؛ به عنوان اولین و عمده ترین منبع احکام شرعی ، در مقام بیان حکم است ، باید صریح و شفاف حکم را بیان کند. نه این که کیفر ضعیف تر را بگوید و کیفر قویتر را به عهده سنت بگذارد ؛ زیرا این مستبعد و مستهجن بوده و از نظر عقلا مردود است. علاوه بر این که در آخر آیه وعده تخفیف در حکم نیز داده شده است(أو یجعل الله لهنّ سبیلاً) که علی القاعده باید سبکتر باشد.(مثل صد ضربه شلاق به جای حبس ابد) نه این که سخت تر و خشن تر باشد.(مثل تبدیل حبس ابد به رجم و سنگسار). عذاب مذکور در آیه نیز عنایت به کیفر دارد نه عذاب اخروی تا این گونه حمل شود که رجم با عذاب تناسب بیشتری دارد تا شلاق ؛ زیرا آیه میفرماید: و لیشهد عذابهما طائفه من المؤمنین. دلیل: در آیه 30 سوره احزاب خطاب به زنان پیامبر وعدهء مضاعف شدن عذاب(کیفر) را در صورت ارتکاب فاحشه(زنا) میدهد که مراد دویست ضربه تازیانه است ؛ زیرا تازیانه قابل مضاعف شدن است. و اگر مراد رجم باشد ، رجم قابل دو بار اجرا شدن نیست ؛ زیرا با همان بار اول مرگ حاصل میشود و جا برای تکرار نیست. بنا بر این تکرار رجم مفهوم ندارد.




پیشتر گفته شد که رجم در قرآن به معنای مطلق قتل است که آن هم مربوط به زنا نیست. و اصولاً ما در قرآن آیه ای دربارهء رجم زانی و زانیه نداریم.




و اما روایات:




روایاتی از طریق شیعه و سنی وارد شده است که میگوید: پیامبر در زمان خود و در حیات خود دستور دادند تا یک زن و مرد یهودی و نیز عرب بادیه نشینی به نام ماعِز و همچنین فردی از بنی غامِد را رجم کنند.(المغنی8: 158 - شبهات حول احادیث الرجم و ردّها:23) اولاً: این روایات از نظر سندی ضعیف هستند.(فقه استدلالی – محمدجواد موسوی غروی:445 تا 685) و ثانیاً: اگر هم سند را معتبر بدانیم در مورد آن یهودیها چنین میتوانیم بگوئیم که پیامبر بر اساس دین و آئین خودشان دستور به رجم آنها داده اند. لذا برخی از فقها با توجه به فقدان آیه صریحی در باب رجم زانی و نیز ضعف سندی روایات موجود ، معتقدند بنا بر تصریح قرآن ، حد زنا یکصد ضربه شلاق است و نه بیشتر و نه چیز دیگر.




با همهء این تفاصیل حکم رجم دارای شهرت فتوائی است. این را چه باید کرد؟ اولاً: برخی از فقیهان شهرت فتوائیه را معتبر نمیدانند. ثانیاً: نهایت چیزی که از شهرت فتوائیه حاصل میشود ظن و گمان است که برای فقیه حجت نیست ؛ زیرا فقیه تابع دلیل است نه تابع فتوای دیگر مجتهدان! مخصوصاً وقتی ببینیم و بدانیم که مجتهدان به چه روایاتی اعتماد کرده اند که رد پای اندیشه های دوران جاهلی و اسرائیلیات -  چنان که در سطور بالا متذکر شدیم - در ورای آن روایات مشهود است.




در پایان بد نیست به مطلبی که آیت الله بجنوردی از امام نقل کرده اند ، اشاره کنم. ایشان میگوید: در سال 60 حضرت امام دستور توقف و عدم صدور حکم سنگسار (رجم) را به قضات دادند. این دستور چه فتوای امام بوده باشد(حکم اوّلی) چه مصلحت اندیشی برای نظام و جامعه باشد(حکم ثانوی) فرقی در نتیجه که عدم اجرای چنین حکمی در باره مرتکبان زنای محصنه است ، ندارد.




الله اعلم بواقع الامور



واگویه با مهدی(عج)

ارسال شده توسط محمدحسن عباسی در 26/8/89:: 4:13 عصر

واگویه با خدا در عصر فُرقَت مهدی(عج)


 


خداوندا !
 تو که به بنی آدم کرامت بخشیدی،
تو که امانت خاص خویش را بردوش بنی آدم نهادی،
تو که همهء پیامبرانت را برای تعلیم کتاب و تحقق عدالت مبعوث کردی،
تو که عزت را از آن خود میدانی و از آن پیامبران خود و از آن انسانهایی که ایمان دارند،
ما انسانیم ، به تو و پیامبران تو ایمان داریم،
آزادی و آگاهی و عدالت و عزت را از تو می خواهیم.
ببخش ، که سخت محتاجیم و دردناکانه تر از همه وقت قربانی اسارت و جهل و ذلتیم.
ای خدای مستضعفان !
تو که اراده کرده ای تا بر بیچاره شدگان زمین منت نهی و توده های محکوم به زجر و محروم از حیات را که دربندکشیده شدگان تاریخ و قربانیان ستم و غارت زمان و مبغوضان دوزخ زمینند ، به رهبری انسان برکشی و به وراثت جهان برداری .
اینک هنگام آن در رسیده است و مستضعفان زمین وعدهء تو را انتظار می کشند.
ای مظهر غیرت! مستضعفان زمین در این زمان تنها پرستندگان تواند.
خداوندا! تو که همهء فرشتگانت را بر پای آدم به سجده افکندی ، اینک نمی بینی که بنی آدم را بر پای دیوان به خاک سجود افکنده اند ؟!!
آنان را از بند عبودیت بتهای این قرن که خود تراشیده ایم ، به بندگی آزادی بخش عبودیت
خویش آزادی ببخش .
خداوندا !
آنها که به آیات تو کفر می ورزند و پیامبران تو را به ناحق می کشند و نیز مردانی را که از مردم برخاسته و به عدالت و برابری می خوانند ، نابود می کنند ، بر جهان مسلّطند.
ای خدای کعبه !
این مردمی را که همه عمر ، هر صبح و شام در جهان رو به خانهء تو دارند ، رو به خانهء تو
می زِیَند و رو به خانهء تو میمیرند.
این مردمی را که بر گرد خانهء ابراهیم تو طواف می کنند ، قربانی جهل و شرک و در بند جور نمرود ، مپسند.


مناجات

ارسال شده توسط محمدحسن عباسی در 26/8/89:: 4:13 عصر

مناجاتی از شریعتی...




ای خداوند !
 تو که به بنی آدم کرامت بخشیدی،
تو که امانت خاص خویش را بردوش بنی آدم نهاده ای،
تو که همه ی پیامبرانت را برای تعلیم کتاب و تحقق عدالت مبعوث کرده ای،
تو که عزت را از آن خود می خوانی و ازآن پیامبران خود و از آن انسانهایی که ایمان دارند.
ما انسانیم ،به تو و پیامبران تو ایمان داریم
آزادی و آگاهی و عدالت و عزت را از تو می خواهیم.
ببخش،که سخت محتاجیم
و دردناکانه تر از همه وقت قربانی اسارت و جهل و ذلتیم.
ای خداوند مستضعفان !!
تو که اراده کرده ای تا بر بیچاره شدگان زمین منت نهی و توده های محکوم به زجر و محروم از
حیات را که دربندکشیدگان تاریخ و قربانیان ستم وغارت زمان و مبغوضان دوزخ زمین اند ، به
رهبری انسان برکشی وبه وراثت جهان برداری .
اینک هنگام در سیده است و مستضعفان زمین وعده ی تورا انتظارمی کشند.
ای مظهر غیرت ،مستضعفان زمین در این زمان تنها پرستندگان تواند.
ای خداوند،تو که همه ی فرشتگانت را بر پای آدم به سجده افکندی،اینک نمی بینی که بنی آدم را
بر پای دیوان به خاک سجود افکنده اند !!!
آنان را از بند عبودیت بتهای این قرن که خود تراشیده ایم ،به بندگی آزادی بخش عبودیت
خویش آزادی ببخش .
ای خداوند !!
آنها که به آیات تو کفر می ورزند و پیامبران تو را به ناحق می کشند و نیز مردانی را که از مردم
برخواسته وبه عدالت و برابری می خوانند،نابود می کنند،بر جهان مسلط اند.
 ای خداوند !!
به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم
و به مؤمنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب
وبه زنان ما شعور و به مردان ما شرف
و به پیروان ما آگاهی و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما ....نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده
و به مبلغان ما حقیقت و به دینداران ما دین
و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درک
و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو
و به محافظه کاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام
و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات
و به کوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد
و به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی
و به فرقه های ما وحدت و به حسودان ما شفاء
و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب
و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خود آگاهی
و به همه  ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری
و شایستگی نجات و عزت ببخش.
ای خدای کعبه !!!
این مردمی را که همه عمر،هر صبح و شام در جهان رو به خانه ی تو دارند،رو به خانه ی تو
می ریند و رو به خانه ی تو می میرند.
این مردمی را که بر گرد خانه ی ابراهیم تو طواف می کنند،قربانی جهل شرک و دربند جور نمرود،مپسند.
و تو ای محمد !!
پیامبر بیداری و آزادی و قدرت !!
در خانه ی تو حریقی دامن گستر درگرفته است و بر سرزمین تو سیلی بنیان کن از غرب تاختن
آورده است . و خانواده ی تو دیری است که در بستر سیاه ذلت به خواب رفته اند.
بر سرشان فریاد زن !! بر سرشان فریاد زن !!
قم فانذر!!! بیدارشان کن ...
وتو ای علی!!
ای شیر،مرد خدا و مردم،رب النوع عشق و شمشیر ..
ما شایستگی شناخت تو را از دست داده ایم ، شناخت تو را از مغز های ما برده اند،
اما عشق تو را علی رغم روزگار،در عمق وجدان خویش،در پس پردهای دل خویش همچنان
مشتعل نگاه داشته ایم.
تو چگونه،عاشقان خویش را در خواری رها می کنی ؟؟؟
تو ستمی را بر یک زن یهودی که بر ذمه ی حکومتت می زیست تاب نیاوردی،ولی اکنون مسلمانان
را بر ذمه ی یهود ببین و ببین که بر آنان چه می گذرد..
ای صاحب آن بازو که یک ضربه اش از عبادت دو جهان برتر است.
ضربه ای دیگر .......
و شما دو تن :
ای خواهر،ای برادر
ای شما که به انسان بودن معنی دادید و به آزادی ، جان
و به ایمان و امید،ایمان و امید ! و با مرگ شکوهمند خویش به حیات زندگی بخشیدید.
آری ،ای دوتن :از آن روز دردناک که خیال نیز از تصورش می هراسد ودل از دردش پاره می شود
چشم های این ملت از اشک خشک نشده است.
توده ی ما قرنهاست که در غم شما و در عشق به شما می گرید.
مگر نه عشق تنها با اشک سخن می گوید؟؟
یک ملت در طول یک تاریخ در اندوه شما زجه می کشد.
به جرم این عشق تازیانه ها خورده وقتل عام ها دیده و شکنجه ها کشیده و هرگز برای یک لحظه
نام شما دو تن از لبش و یاد شما از خاطرش و آتش بیتاب عشق شما از قلبش نرفته است.
هر تازیانه ای که از دژخیمی خورده است داغ مهر شما را بر پشت و پهلویش نقش کرده است.
ای زینب !!
ای زبان علی در کام ! با ملت خویش حرف بزن.
ای زن !!ای که مردانگی در رکاب تو جوانمردی آموخت .
زنان ملت ما،اینان که نام تو آتش عشق و درد بر جانشان می افکند،به تو محتاجند.
بیش از همه وقت،جهل از یک سو به اسارت و ذلت شان کشانده وغرب از سویی دیگر به اسارت
پنهان و ذلت تازه شان می کشاند و از خویش و از تو بیگانه شان می سازد،
آنان را از استحمار کهنه و نو،از بندگی سنتهای پوسیده و دعوتهای عفن ، از ملعبه ی تعصب قدیم
و تفنن جدید به نیروی فریادهایی که بر سر یک شهر،
شهر قساوت و وحشت می کوبیدی و پایه های یک قصر،قصر جنایت و قدرت را می لرزاندی،
برآشوب، تا بر خویش بر آشوبند و تاروپود این پرده های عنکبوت فریب را بردرند وتا در برابر
این طوفان بر باد دهنده ای که به وزیدن آغاز کرده است ایستادن را بیاموزند و این ماشین
هولناکی که از او یک بازیچه ی جدید می سازد، باز برای استحمار جدید، برای اغفال جدید، برای
پر کردن ایام فراغت و برای بلعیدن حریصانه ی آنچه سرمایه داری به بازار می آورد و
برای لذت بخشیدن به هوس های کثیف بورژوازی و برای شورآفریدن به تالارها و خلوت های
بی شعور و بی روح اشرافیت جدید و برای سرگرمی زتدگی پوچ و بی هدف و سرد جامعه ی
رفاه، در هم بشکند.
و خود را از حرم های اسارت قدیم و بازارهای بی حرمت جدید به امامت تو نجات بخشند !!
ای زبان علی در کام ! ای رسالت حسین بر دوش ! ای که از کربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان
هیاهوی همیشگی غداره بندان و جلادان، همچنان به گوش تاریخ می رسانی !
زینب، با ما سخن بگو...
مگو که بر شما چه گذشت. مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی. مگو که جنایت آنجا تا به کجا رسید.
مگو که خداوند آنجا عزیزترین و پرشکوه ترین ارزشها و عظمت هایی را که آفریده است، یکجا در
ساحل فرات وبر روی ریگزارهای تفتیده ی بیابان تف، چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگانش عرضه
کرد و بر انسان، تا بدانند که چرا می بایست بر آدم سجده کنند.
آری زینب، مگو که در آنجا بر شما چه رفت، مگو که دشمنانتان چه کردند و دوستانتان چه کردند.
آری ای پیامبر انقلاب حسین ! ما می دانیم . ما همه را از تو شنیده ایم .تو پیام کربلا را ، پیام شهیدان را
به درستی گذارده ای، تو شهیدی هستی که از خون خویش کلمه می سازی .همچون برادرت که با قطره
قطره ی خون خویش سخن می گوید .
آری ای پیامبر انقلاب حسین ! ما می دانیم .
اما بگو ای خواهر ؟؟ بگو که ما چه کنیم ؟؟؟؟لحظه ای بنگر که ما چه می کشیم .
دمی به ما گوش کن تا مصائب خویش را با توبازگوییم. با تو ای خواهر مهربان !
این تو هستی که باید بر ما بگریی، نه ما بر تو. !!!
با تو ای خواهر مهربان !ای رسول امین برادر، که از کربلا می آیی و در طول تاریخ بر همه ی
نسلها می گذری و پیام شهیدان را می رسانی.
ای که از باغ های سرخ شهادت می آیی . ای زینب!
ای که بوی گلهای نوشکفته ی آن دیار را به دامن داری .
ای دختر علی، ای زن، ای خواهر، ای که قافله سالار کاروان اسیرانی !!
ما را نیز در پی این قافله با خود ببر.
و اما تو ای حسین .
با تو چه بگویم ؟؟؟
"شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل"
و تو ای چراغ راه ! ای کشتی رهایی !
ای خونی که از آن نقطه ی صحرا جاودان می تپی و می جوشی و بر بستر زمان جاری هستی و بر همه ی
نسلها می گذری و هر سرزمین حاصلخیزی را سیراب خون می کنی و هر بذر شایسته ای را در زیر خاک
می شکافی و می شکوفانی و هر نهال تشنه ای  را به برگ و بار حیات و خرمی می نشانی.
ای آموزگار بزرگ شهادت !
برقی از آن نور را بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن.
قطره ای از آن خون را در بستر خشکیده و نیم مرده ی ما جاری ساز.
و تفی از آتش آن صحرای آتشخیز را به این زمستان سرد و فسرده ی ما ببخش.
ای که مرگ سرخ را برگزیده ای تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی، تا با هر قطره ی خونت ملتی را
حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری و کالبد مرده و فسرده ی عصری را گرم کنی و بدان جوشش و
خروش زندگی و عشق و امید دهی ...
ایمان ما، ملت ما، تاریخ فردای ما، کالبد زمان ما، به تو و خون تو محتاج است .....



رابطه اخلاق با سیاست

ارسال شده توسط محمدحسن عباسی در 26/8/89:: 4:9 عصر

اخلاق و سیاست؟!




در باب ارتباط بین اخلاق و سیاست چهار دیدگاه وجود دارد:




1 – جدایی اخلاق از سیاست: طرفداران این ایده معتقدند: باید میان قواعد اخلاقی و الزامات سیاست تفاوت قائل شد(واقع گرایی سیاسی) ؛ زیرا توجه به اخلاق در سیاست به شکست در عرصهء سیاسی می انجامد ؛ زیرا مدار اخلاق ، حق و حقیقت است در حالی که غرض سیاست ، منفعت و مصلحت است. توسیدید ؛ مورخ یونانی ، صراحتاً از این ایده دفاع می کند. ماکیاولی اما به گونه ای صریح تر و شفاف تر از این نظریه حمایت می کند. وی گر چه اخلاق را لازمهء زندگی فردی می داند اما پایبندی شهریار را نسبت به آن خطرناک می داند. توجه کنید: شهریاری که بخواهد شهریاری را از کف ندهد باید شیوه های ناپرهیزگاری را بیاموزد و به کار بندد. برخی خواسته اند با ایده های ماکیاولی مخالفت کنند اما وقتی خود به قدرت رسیده اند مو به مو آموزه های او را در کتاب شهریار به اجرا گذاشته اند. نمونهء بارز آن فردریک دوم ولیعهد امپراطوری پروس(آلمان فعلی) است که حتی کتابی در رد کتاب شهریار ماکیاولی نوشت و در آن اوصاف زشتی را به ماکیاولی نسبت داد. بر اساس همین آموزه است که برخی دین باوران به این باور رسیده اند که مقولهء دین از سیاست به کلی جدا است و این دو به هیچ وجه سر آشتی با همدیگر ندارند.




نتیجه: نباید انتظار پایبندی دولت و حکومت را به اصول اخلاقی داشته باشیم.




2 – تبعیت اخلاق از سیاست: این نظریه نتیجهء رویکرد مارکسیست – لنینیستی است به جامعه و تاریخ است ؛ زیرا تاریخ چیزی جز عرصهء منازعات طبقاتی نیست. بر اساس این نظریه اخلاق و دیگر مظاهر اجتماعی تابع بی قید و شرط سیاست و عمل انقلابی هستند و ارزش خود را از آن می گیرند. این آموزه هیچ اصالتی برای اخلاق قائل نیست ؛ زیرا اصل را اقتصاد(زیر بنا) و سایر آموزه ها را فرع(روبنا) می داند.




3 – اخلاق دو سطحی: یعنی پذیرش دو نظام اخلاقی مجزا در عرصهء زندگی. این نظریه اخلاق را در دو سطح فردی و اجتماعی بررسی می کند و معتقد است: آن چه را که در سطح فردی ، اخلاقی است نمی توان لزوماً در سطح اجتماعی نیز اخلاقی دانست ؛ نظیر فداکاری که از فرد پسندیده است ولی از دولت در بخشیدن مملکت به کشوری دیگر نکوهیده است. اخلاق فردی در این باور بر اساس معیارهای مطلق اخلاقی سنجیده می شود ولی اخلاق اجتماعی تابع مصالح و منافع ملی است. همچنین حیطهء اخلاق فردی ، اخلاقِ مهرورزانه است در حالی که حیطهء اخلاق اجتماعی ، اخلاق ِ هدفدار و نتیجه گرا است. افلاطون – برتراند راسل – مارتین لوتر و ماکس وبر از طرفداران پر و پا قرص این نظریه هستند. به برخی عبارات آن ها توجه کنید:




افلاطون: دروغ برای افراد مجاز نیست و چه بسا مجازات دارد ولی حاکمان حق دارند هر وقت که صلاح شهر ایجاب کند دروغ بگویند.




راسل: خاستگاه اخلاق فردی ، باورهای دینی است در حالی که خاستگاه اخلاق مدنی ، سیاسی است. بدون اخلاق مدنی ، جامعه قادر به ادامهء زندگی نیست. (اخلاق اجتماعی راسل همان قواعدی است که برای حُسن ادارهء جامعه وضع می شود نه مجموعه قواعد رفتاری مبتنی بر ارزش ها)




4 – یگانگی اخلاق و سیاست: اخلاق ، سیاست فردی و سیاست ، اخلاق جمعی است. اخلاق و سیاست هر دو از شاخه های حکمت عملی هستند و در پی تأمین سعادت انسانند. لذا نمی توان مرز قاطعی بین این دو قائل شد. بر اساس این نظریه ، نظام اخلاقی در دو عرصهء زندگی فردی و اجتماعی معتبر است ؛ یعنی هر چه در سطح فردی اخلاقی باشد در سطح اجتماعی نیز اخلاقی است و بالعکس. اگر شهروندان باید صادق باشند ، حکومت نیز باید صادق باشد. ایمانوئل کانت از طرفداران این نظریه است و آن را بر اساس قاعدهء اخلاقی مطلق تبیین نموده است. می گویند نظام اخلاقی اسلام نیز مبتنی بر همین ایده است.




سؤال: راستی ما در زندگی خود تابع و مجری کدام یک از این روش ها هستیم؟ نظام و حکومت ما چه؟ پاسخ بر عهدهء وجدان های آگاه و بیدار.



قرآن از منظر غربیان

ارسال شده توسط محمدحسن عباسی در 17/4/89:: 9:36 عصر

بسمه تعالی


به مناسبت مبعث نبی مکرم اسلام


ضمن تبریک مبعث پیامبر عظیم الشأن اسلام(ص) ، مناسب دیدم مطلبی را با عنوان نظر اندیشمندان غیر مسلمان پیرامون معجزهء آن حضرت(قرآن) بنویسم. امید که مقبول افتد.


مقدمه


میدانیم که هر پیامبری برای اثبات نبوت خود لابد از آوردن معجزه ای متناسب با عهد و شرایط زمانی خودش است. در عصر نبوی که اغلب مردم حجاز در عین جاهلیت فکری و حیات بدَوی از نبوغ عجیبی در سرودن شعر داشتند ، خداوند نیز معجزه آخرین فرستاده خود را قرآنی قرار داد که نه تنها مردم آن سامان و زمان را انگشت به دهان و عاجز از هماوردی نمود که قاطعانه به تمام عالمیان و آدمیان اعلام نمود اگر میتوانید تمام انس و جن را به استخدام در آرید تا اگر بتوانید یک مِثل قرآنی را ، نه بل یک سوره و یا نه بلکه یک آیه مثل آیات قرآن را بیاورید. ولی بعد قاطعانه میگوید که: نمیتوانید. و راست هم گفت ؛ زیرا کسانی خواستند هماوردی کنند ولیکن فقط عِرض خود بردند و زحمت زیاد نمودند.


پیرامون قرآن از سوی اندیشمندان غیر مسلمان مطالبی بیان شده است که حیرت آدمی را برمیانگیزد و ایمان انسان را به قرآن و راهی که برگزیده است ، بیشتر میکند. توجه کنید:


1 – لئو تولستوی ؛ فیلسوف روسی(1828 – 1910 م) میگوید: قرآن مشتمل بر تعلیمات و حقایق روشن و آشکار و سهل است و عموم افراد بشر از هر طبقه میتوانند از آن بهره مند گردند.


2 – برنارد شاو ؛ فیلسوف انگلیسی رسول اکرم(ص) را نجات دهندهء جهان معرفی کرده ، میگوید: حضرت محمد(ص) بزرگترینِ پیامبران است و چنانچه بر دنیای کنونی حکومت میکرد ، تمام عقده ها و مشکلات بشریت را یکی پس از دیگری با سر انگشت حکمت و درایت خود میگشود و معتقدم دین محمد(ص) یگانه دینی است که با تمام ادوار زندگی بشری مناسب میباشد و قابلیت آن را دارد که هر نسلی را به خود جلب کند و پیش بینی میکنم اروپا در آینده دین و کتاب محمد(ص) را قبول خواهد کرد و آثار آن ، هم اکنون نمایان است.


3 – گوستاولوبون ؛ فیلسوف فرانسوی(1841 – 1931 م) میگوید: تعالیم اخلاقی که قرآن آورده است ، چکیدهء آداب عالیه و خلاصهء مبادی اخلاق فاضله است و بر بسیاری از آداب انجیل برتری دارد.


4 – ویلز ؛ نویسنده انگلیسی میگوید: دیانت حقه ای که من آن را با مدنیت همدوش و همراه یافتم ، تنها دین اسلام است و اگر کسی بخواهد آن را بشناسد ، باید قرآن و نظریات علمی و قوانین و نظامات اجتماعی آن را بخواند.


5 – توماس کارلایل ؛ مورخ اسکاتلندی(1795 – 1881 م) میگوید: این نکته واضح است که هر کلام درست و حقیقی در دلها نفوذِ بخصوص دارد و حق آن است که تمام کتب ؛ اعم از آسمانی و غیر آن در برابر قرآن کوچک و حقیرند.


6 – گوته ؛ شاعر آلمانی(1749 – 1832 م) میگوید: سالیان دراز کشیشانِ از خدا بی خبر ما را از پی بردن به حقایق قرآنِ مقدس و عظمتِ آورندهء آن محروم و دور نگه داشتند. لیکن در اثر پیشرفت علم و دانش ، پردهء جهل و تعصبِ نابجا برداشته شده و عنقریب این کتاب توصیف ناپذیر توجه افراد بشر را به خود جلب کرده و محور افکار مردم جهان میگردد.


پس از ذکر اقوال دانشمندان غربی ، یادآوری این مسأله بجاست که چه بسا رمزِ بسیجِ غرب یا بهتر بگوئیم دنیای مسیحیت در جلوگیری از اشاعهء اسلام در اروپا و آمریکا همین باشد.


نکته: یکی از معجزات قرآن اثبات این مطلب است که زمین کُرَوی است و به دور خود و خورشید میچرخد و کرات و اجرام سماوی در مداری شناورند. در حالی که سیصد سال قبل از میلاد مسیح اُبرخُس ؛ منجم یونانی معتقد بود زمین است. و نیز این در حالی است که پس از گذشت هزار سال و در قرن شانزده میلادی و با ابزار پیشرفته ، گالیله ، کِپلِر و کُپرنیک همین نظریهء قرآن را تأیید کردند.


این عید خجسته و فرخنده و میمون را مجدداً تبریک میگویم.


آتش در خانه وحی

ارسال شده توسط محمدحسن عباسی در 26/2/89:: 5:23 عصر

آتش در خانه وحی


یکی از حوادث بسیار تأثر انگیز در آغاز دهه دوم حکومت اسلامی در مدینه و به دنبال رحلت جانسوز نبی مکرم اسلام(ص) و در آغاز خلافت اولین خلیفه پس از پیامبر(ص) ، تهاجم عده ای به خانه حضرت امیر(ع) و فاطمه زهرا(س) به بهانه بیعت گیری از کسانی (که به زعم حکومتیان در زمره مخالفان بودند و مخالفتشان و تجمعشان در خانه علی(ع) برای حکومت وقت تهدید و بیعت نکردنشان به نوعی عدم مشروعیت خلیفه تلقی می شد) می باشد. لذا بر آن شدم تا با اتّکا به مدارک اهل سنت اصل ماجرا و کیفیت و حدود قضیه را به اجمال و اختصار که نه مخلّ باشد و نه مملّ ، تبیین نمایم.


سؤال اساسی این است که آیا اساساً چنین واقعه ای اتفاق افتاده و واقعیت دارد یا نه صرفاً ادعای برخی غالیان و تندروهای شیعه است و افسانه ای بیش نیست؟ و اگر اصل ماجرا صحت دارد ، تا کجا ادامه پیدا کرده است؟


در ابتدا به عنوان مقدمه ، مطالبی در شأن و جایگاه شخص حضرت فاطمه زهرا(س) و نیز جایگاه بیت آن بزرگوار یادآوری می شود:


اول – شخصیت حضرت فاطمه زهرا(س):


الف – در صحیح بخاری ، بخش علامات نبوت(ج6 ، ص491 و ج8 ، ص110 ) و نیز در فتح الباری(ج7 ، ص84 ) از زبان پیامبر(ص) نقل شده است که: فاطمه بضعه منی فمن أغضبها أغضبنی. فاطمه پاره تن من است. هر کس او را به خشم بیاورد ، مرا به خشم آورده است. در قرآن (توبه:61 ) نیز تصریح شده است که: الذین یؤذون رسول الله لهم عذاب الیم. کسانی که رسول خدا را اذیت کنند عذاب شدید الهی در انتظارشان است. و چه اذیتی بالاتر از خشمگین کردن پیامبر(ص)؟! می دانیم که انسان هنگامی که به اوج ناراحتی از مسأله ای می رسد ، خشمگین و عصبانی می شود.


 ب در مستدرک حاکم(ج3 ، ص154 ) و نیز مجمع الزوائد(ج9 ، ص203 ) باز از زبان پیامبر(ص) منقول است که: یا فاطمه! إنّ الله یغضب لغضبکِ و یرضی لرضاکِ. ای فاطمه! خدا با خشم تو خشمگین و با رضایت تو راضی می شود.


ابن قُتیبه دینوری در کتاب الإمامه و السیاسه(ص31 ) داستان عیادت عمر و ابوبکر را در روزهای واپسین عمر حضرت فاطمه زهرا(س) چنین شرح میکند: فاطمه(س) در آن دیدار از آن دو میپرسد: آیا از رسول خدا نشنیدید که خشنودی فاطمه(س) خشنودی من است و خشم فاطمه(س) خشم من است؟ ... هر کس فاطمه(س) را به آورَد مرا به خشم آورده است؟ گفتند: آری شنیده ایم. فاطمه(س) نیز چنین فرمود: خدا و فرشتگانش را گواه میگیرم که شما مرا خشمگین ساختید و رضایتم را به دست نیاوردید.


ج – همچنین حاکم در مستدرک(ج3 ، ص156 ) از لسان پیامبر(ص) نقل می کند که: یا فاطمه! ألا ترضین أن تکون سیده نساء العالمین و سیده نساء هذه الاُمه و سیده نساء المؤمنین؟ ای فاطمه! آیا این تو را راضی نمی کند که سرور زنان عالم و این امت و مؤمنان باشی؟


دوم – احترام خانه فاطمه زهرا(س):


خداوند در قرآن در مورد برخی خانه ها چنین می فرماید: فی بیوت أذن الله أن تُرفع و یُذکر فیها اسمه.(نور:36 ) در تفسیر درّ المنثور(ج6 ، ص203 ) و نیز در تفسیر روح المعانی(ج18 ، ص174 ) در تفسیر این آیه چنین آمده است که: کسی از پیامبر(ص) پرسید: منظور کدام خانه ها است؟ پیامبر(ص) در پاسخ فرمود: خانه پیامبران. در این هنگام ابوبکر سؤال کرد: آیا خانه علی(ع) و فاطمه(س) را نیز شامل می شود؟ پیامبر(ص) در پاسخ فرمودند: آری. از برجسته ترین آنها است. سیوطی در تفسیر خود؛ الدرّ المنثور(ج6 ، ص606 ) می گوید:پیامبر(ص) 9 ماه تمام به درِ خانه دخترش فاطمه(س) می آمد و به علی(ع) سلام می کرد و آیه إنما یریدالله لیُذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهّرکم تطهیراً(أحزاب:33 ) را می خواند.


پس از ذکر این مقدمه ، مطلب خود را با این سؤال که آیا اساساً هتک حرمتی نسبت به بیت ولایت صورت گرفته است یا نه؟ پی میگیرم.


لازم به یادآوری است که این مسأله با تمام سختگیری های عصر خلفا در نگارش فضایل و مناقب اهل بیت(ع) در کتب و آثار دانشمندان اهل سنت آمده است.


1 – تصمیم به هتک حرمت:


الف – ابوبکر ابن ابی شیبه(159 – 235) در کتاب خود ؛ المصنف (ج8 ، ص572 ) ماجرا را چنین شرح می کند: هنگامی که مردم با ابوبکر بیعت کردند ، علی(ع) و زبیر در خانه فاطمه مشغول رایزنی بودند. عمر بن خطّاب با خبر شد. به درِ خانه فاطمه(س) آمد و چنین گفت: ای دختر رسول خدا! محبوبترین فرد برای ما پدر تو و بعد از پدرت ، تو هستی ولی به خدا سوگند این محبت مانع آن نیست که اگر این افراد در خانه تو جمع شوند ، من دستور دهم خانه را بر آنها بسوزانند. این جمله را گفت و بیرون رفت. فاطمه(س) خطاب به علی(ع) و زبیر گفت: به خدا سوگند که چنین می کند.


ب – بلاذری(م270 ه) در کتاب خود ؛ أنساب الأشراف (ج1 ، ص586 ، چ دار معارف قاهره) این گونه ما وقع را شرح می کند: ابوبکر به دنبال علی(ع) فرستاد تا از او بیعت بگیرند ولی آن حضرت از بیعت استنکاف ورزیدند. سپس عمر بن خطّاب همراه با فتیله(چیزی آتش زا) حرکت کرد و با فاطمه(س) در مقابل درِ ورودیِ خانه مواجه شد.فاطمه(س) به وی گفت: یا بن خطّاب! می بینم در صدد سوزاندن خانه من هستی؟! عمر در پاسخ گفت:آری! این کار کمک به چیزی است که پدرت برای آن مبعوث شده است!


ج – ابن قتیبه دینوری(212 – 276) در کتاب خود ؛ ألإمامه و السیاسه (ص12 ، چ مکتبه تجاریه کبری مصر) بخشی دارد تحت عنوان( کیف کان بیعه علی) که در آن جا به تفصیل در مورد کیفیت حمله به خانه علی(ع) سخن گفته است. وی می گوید: ابوبکر از کسانی که از بیعت با او سر بر تافتند و در خانه علی(ع) گرد آمدند ، سراغ گرفت و عمر را به دنبال آنان فرستاد. او به درِ خانه آمد و همه را صدا زد تا بیرون بیایند و چون امتناع کردند عمر هیزم(حطب) طلبید و گفت: به خدایی که جان عمر در دست او است ، بیرون بیائید و الّا خانه را با شما آتش میزنم!(لَأَحرَقَنَّها علَی مَن فیها) به وی گفته شد: در این خانه ، فاطمه(س) است. گفت:(حتی اگر او هم) باشد! در این هنگام برخی بازگشتند ولی عمر و عده ای ماندند و علی(ع) را به زور به نزد ابوبکر بردند و از او خواستند تا بیعت کند. علی(ع) در پاسخ آنان فرمود: و اگر بیعت نکنم؟ گفتند: در این صورت گردنت را میزنیم. علی(ع) نیز در پاسخ فرمودند: در این صورت شما بنده خدا و برادر رسول خدا را کشته اید. وقتی بگو مگوها به اینجا رسید ، ابوبکر چنین گفت: تا فاطمه(س) زنده است با علی(ع) کاری نداریم.


علی(ع) پس از این واقعه در کنار قبر پیامبر(ص) این گونه لب به شکایت گشود: ابنَ اُمَّ! إنَّ القومَ استضعَفونی و کادوا یقتُلونَنی(أعراف:150) این جماعت مرا تضعیف کردند و کم مانده بود که مرا بکشند!(اشاره به این که تو ای پیامبر! مرا نسبت به خودت به منزله هارون برای موسی دانستی و اینان نیز برای عقبگرد به عقاید جاهلی خود مانند قوم یهود با من معامله کردند.)


د – محمد بن جریر طبری(م310ه) در کتاب خود ؛ تاریخ طبری(ج2 ، ص443 ، چ بیروت) این چنین می گوید: عمر به خانه علی(ع) آمد در حالی که طلحه و زبیر و گروهی از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. رو به آنان کرد و گفت: به خدا سوگند خانه را به روی شما به آتش میکشم(لأحرِقَنّ علیکم) مگر این که به بیعت بیرون آئید.


ه – ابن عبد ربّه(م463ه) در کتاب خود ؛ العِقد الفرید(ج4 ، ص93 ، چ مکتبه الهلال) می گوید: علی(ع) و عباس و زبیر در خانه فاطمه(س) نشسته بودندکه ابوبکر ، عمر را فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه(س) بیرون کند و به او گفت: اگر بیرون نیامدند با آنان نبرد کن! عمر با مقداری آتش(قبَسٌ مِن النار) به سوی خانه فاطمه(س) روانه شد تا خانه را بسوزاند. ناگاه با فاطمه(س) روبرو شد. فاطمه(س) خطاب به او گفت:یا بن الخطّاب! آمده ای خانه ما را بسوزانی؟! عمر گفت: آری! مگر این که در آن چه امّت وارد شدند ، شما نیز وارد شوید.


2 – یورش به خانه فاطمه(س):


شاید برخی بخواهند برای تسلای خاطر خود و از سر ناباوری این گونه القا کنند که تهدید عمر و همراهانش عملی نشده و صِرفاً برای ترساندن و بیعت گرفتن بوده است. اما واقعیات تاریخی چیز دیگری میگوید. در مورد عملی شدن تهدید عمر به این مدارک تاریخی از اهل سنت توجه کنید:


الف - ابوبکر در اواخر عمر خود می گفت: ای کاش سه کار را انجام نمیدادم: ... ای کاش پرده حرمت خانه فاطمه(س) را نمی گشودم و آن را به حال خود وا میگذاشتم ؛ هر چند برای جنگ بسته شده بود. (وَدَدتُ أنّی لم أکشِف بیت فاطمه و ترکتُه و إن اُغلِق علی الحرب)


این مطلب(اقرار و اظهار ندامت به خاطر حمله به خانه فاطمه) در کتب زیر با اجمال و تفصیل آمده است:


قاسم بن سلّام(م224 ه) در کتاب خود ؛ ألأموال(پاورقی 4 ، چ کلیات أزهریه و ص144 ، چ بیروت)


طبرانی(260 – 360) در کتاب خود ؛ المعجم الکبیر(ج1 ، ص62- 63 ، ح34 ) با تفصیل بیشتر آورده است.


ابن عبد ربّه در عقد الفرید (ج4 ، ص 93، چ مکتبه الهلال)


 ذَهََبی در تاریخ الاسلام (ج3 ، ص117- 118) و میزان الإعتدال (ج3 ، ص109)


إبن أبی الحدید معتزلی(210 – 285 ) در شرح نهج البلاغه(ج2 ، ص46 – 47 ) به نقل از الکامل مبرّد.


مسعودی(م325 ه) در مُرُوج الذهب(ج2 ، ص301 ، چ دارالأندلس بیروت ) وی عبارت لم أکُن فَتَّشتُ دارد.


یعقوبی در تاریخ یعقوبی(ج2 ، ص137 ) لَم اُفَتِّش بیتَ فاطمه بنت رسول الله و أدخُلهُ الرجال و لو کان اُغلِقَ علی حربٍ.


طبری در تاریخ طبری(ج3 ، ص430 )


بلاذُری در أنساب الأشراف(ج10 ، ص346 )


تاریخ مدینه دمشق(ج30 ، ص418 )


کنز العُمّال(ج5 ، ص631 )


إبن قُتیبه دینوری در الإمامه و السیاسه(ج1 ، ص36 )


 


ب – ابوبکر بعد از اخذ بیعت برای خود ؛ آن هم با تهدید و ارعاب و زور و شمشیر ، عمر و قُنفُذ و جمعی دیگر را به درِ خانه علی(ع) و فاطمه(س) فرستاد و عمر هیزمی جلوی خانه علی(ع) فراهم آورد و درِ آن خانه را آتش زد! (أحرَقَ بابَ الدار!)


مقاتل بن عطیه در کتاب ألإمامه و الخلافه(ص160 – 161 ، چ البلاغ بیروت).


3 – ماجراهای پس از یورش:


الف – ابراهیم بن سیّار معروف به نظّام(160 – 231) در کتاب خود ؛ الوافی بالوفیات(ج6 ، ص17 ، ش2444 ) و شهرستانی در کتاب خود ؛ الملل و النِحَل(ج1 ، ص57 ، چ دارالمعرفه بیروت) واقعه را چنین منعکس کرده اند: عمر در روز اخذ بیعت لگدی به شکم فاطمه(س) زد که منجر به سقط جنین (محسن) در شکمش شد.(إنّ عمر ضرَب بطنَ فاطمه یومَ البیعه حتی ألقَت(أسقطت) المحسن(الجنین) مِن بطنها)


ب – ذَهَبی در کتاب خود ؛ میزان الإعتدال(ج1 ، ص139 ، ش552 ) به نقل از محمد بن احمد(یا احمد بن محمد) کوفی معروف به إبن أبی دارِم(م357 ه) و نیز إبن حَجَر عسقلانی در کتاب خود ؛ لسان المیزان(ج1 ، ص268 )چنین میگویند: إنّ عمر رَفَسَ(لگد) فاطمهَ حتی أسقَطَت بمحسن.


ج – عبدالفتاح عبدالمقصود در کتاب خود ؛ ألإمام علی(ع)(ج4 ، ص277 ) داستان لطمه و صدمه به حضرت زهرای مرضیه(س) را با عباراتی شورانگیز آورده است: ... نزدیک خانه شد(إقتَرَبَ) ، در را زد(و قَرَعَ البابَ) ، سپس بر در کوبید(ثم ضَرَبَه) و وارد شد(و اقتَحَمَه). ناگهان علی(ع) در مقابلش ظاهر شد ... در این هنگام صدای ناله زهرا(س) از آستانه در بلند شد(رَنَّ حینَذاکَ صوتُ الزهراء عند مدخل الدار) فریاد فاطمه جز برای کمک و استغاثه نبود.(إن هی إلّا طنینَ إستغاثه)


د – جوینی در کتاب خود ؛ فرائِد السَمطَین(ج2 ، ص34 ، ح371 ) داستانی را نقل می کند که عبرت آموز است: إبن عباس می گوید روزی در خدمت پیامبر(ص) نشسته بودیم که حسنین و علی و فاطمه(ع) نزد او آمدند. حضرت با دیدن آنان گریست. وقتی از علت گریه پرسیده شد ، فرمود: وقتی فاطمه(س) را دیدم ، به یاد آنچه که پس از من بر او خواهد رفت ، افتادم.(لمّا رأیتُها ذَکَرتُ ما یُصنَعَ بها بعدی) گویا می بینم خذلان بیتش را(دَخَلَ الذُلُّ بیتَها) و از بین رفتن حرمتش را(و انتُهِکَت حُرمتُها) و غصب شدن حقش را(و غُصِبَ حقُّها) و جلوگیری نمودن از رسیدن به ارثش را(و مُنِعَت إرثُها) و شکسته شدن پهلویش را(و کُسِرَ جَنبُها) و سِقط کردن جنینش را(و اُسقِطَت جنینُها) در حالی که فریاد یا محمّداه سر داده است اما کسی به فریاد او نمیرسد و جوابش را نمیدهد!(و هِیَ تُنادی یا محمّداه! فلا تُجابُ و تَستَغیثُ فلا تُغاثُ)


ه – إبن قُتَیبَه دینِوری در کتاب خود ؛ ألإمامه و السیاسه(ص30 – 31 ) شکوائیه حضرت صدیقه طاهره را به پیشگاه پدرش این گونه بیان میکند: پدرم! ای رسول خدا! ببین بعد از تو از پسر خطّاب(عمر) و پسر أبی قُحافه(ابوبکر) چه به ما رسیده است!(یا أبَتِ! یا رسول الله! ماذا لقینا بعدکَ من إبن الخطّاب و إبن أبی قُحافَه!)


ختام کلام: آنچه آورده شد تماماً از منابع معتبر و دست اول اهل سنت بود تا بهانه ای در میان نباشد. در ضمن از مجموع مطالب ، این حقیقت عریان نیز مکشوف میشود که علی(ع) و فاطمه(س) همواره خود را ذیحق میدانستند و طرف مقابل را غاصبان حق خویش میپنداشتند. و اگر سکوتی و یا حتی همراهی با حکومتهای وقت نیز بوده است نه به منزله تأیید حکومت آنان که برای سر و سامان گرفتن اساس اسلام و جا افتادن احکام اسلام در بین مردم بوده است.(علی(ع) صراحتاً به این مطلب در نهج البلاغه اشاره کرده است)


در پایان بند دوم هفت بند مرحوم کمپانی را به پاسداشت این ایام تقدیم میکنم:


1 . سینه ای کز معرفت گنجینه اسرار بود                          کِی سزاوار فشار آن در و دیوار بود؟


3 . ناله بانو زد اندر خرمن هستی شرر                        گوئی اندر طور غم چون نخل آتشبار بود


4 . آن که کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی                         از کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود؟


5 . گردش گردونِ دون بین کز جفای سامری                        نقطه پرگارِ وحدت مرکز مسمار بود


6 . صورتش نیلی شد از سیلی که چون سیل سیاه       روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود


9 . گر چه بازو خسته شد وز کار دستش بسته شد             لیک پای همّتش بر گنبد دوّار شد


10 . دست بانو گر چه از دامان شَه کوتاه شد             لیک بر گردون بلند از دست آن گمراه شد


فاعتبِروا یا اُولِی الأبصار!


درسی از نهج البلاغه - 10

ارسال شده توسط محمدحسن عباسی در 11/1/89:: 1:35 عصر

علی(ع) و علم بی پایان


امیرمؤمنان(ع) در خطبه 92 میفرماید:


فاسئلونی قبل أن تفقدونی. فو الذی نفسی بیده لا تسألونی عن شیءٍ فیما بینکم و بین الساعه ... إلّا أنبأتکم بناعقها و قائدها و سائقها و محطّ رحالها ... إنّ أخوف الفتن عندی علیکم فتنه بنی امیه ... و أیم الله لتجدنّ بنی امیه لکم أرباب سَوءٍ بعدی.


پیش از آن که مرا از دست بدهید (هر چه میخواهید) از من بپرسید. به خدا سوگند! اگر از هر آن چه که میان شما تا روز قیامت است ، بپرسید ، شما را از آن آگاه می سازم ؛ به آن چه مردم بدان فرا خوانده میشوند و آن که مردم را فرماندهی میکند و آن که مردم را به پیش میراند و از محل فرود آمدنشان  ... همانا بیش از هر چیز از فتنه بنی امیه بر شما خائفم. ... به خدا سوگند! پس از من بنی امیه را اربابان بدی برا خود(تان) خواهید یافت.


   1   2      >



بازدید امروز: 2 ، بازدید دیروز: 8 ، کل بازدیدها: 5714
پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ